BookLab · Russia · Catalogue

Crime and Punishment

by Fyodor Dostoevsky · 1821–1881
Farsi edition · Russia · free to read in ITIPS BookLab

در آغازِ ژوئیه، در هوایی به‌غایت گرم، دمِ غروب، مردِ جوانی از اتاقکِ محقری که از مستأجرانِ کوچه‌ٔ س ــ اجاره کرده بود بیرون آمد، به خیابان رفت و آهسته، انگار مردد، به سویِ پلِ ک ــ راه افتاد.

به‌سلامت از برخورد با صاحبخانه‌اش در پلکان گریخت. اتاقکِ او درست زیرِ بامِ خانه‌ٔ بلندِ پنج‌طبقه‌ای بود و بیشتر به گنجه می‌مانست تا به اتاق. اما صاحبخانه‌اش، که این اتاقک را با غذا و خدمتکار از او اجاره کرده بود، یک پلکان پایین‌تر، در آپارتمانی جداگانه می‌نشست، و هر بار که به خیابان می‌رفت، ناچار باید از کنارِ آشپزخانه‌ٔ صاحبخانه می‌گذشت، آشپزخانه‌ای که تقریباً همیشه درش رو به پلکان چارتاق باز بود. و هر بار مردِ جوان، به‌هنگامِ گذشتن، حسی بیمارگونه و ترسو در خود می‌یافت که از آن شرمنده می‌شد و از آن چهره در هم می‌کشید. به صاحبخانه سخت بدهکار بود و از روبه‌رو شدن با او می‌ترسید.

نه اینکه چنین ترسو و درهم‌شکسته باشد، اتفاقاً برعکس؛ اما از چندی پیش در حالتی تحریک‌پذیر و پرتنش، شبیهِ مالیخولیا، بود. چنان در خود فرو رفته و از همه کناره گرفته بود که از هر برخوردی می‌ترسید، نه فقط برخورد با صاحبخانه. زیرِ فشارِ فقر لِه شده بود؛ اما حتی این تنگدستی هم در این اواخر دیگر آزارش نمی‌داد. از کارهای روزمره‌اش یکسره دست شسته بود و نمی‌خواست به آن‌ها بپردازد. در واقع از هیچ صاحبخانه‌ای نمی‌ترسید، هر نقشه‌ای هم که علیهِ او می‌کشید. اما ایستادن در پلکان، گوش دادن به هر یاوه‌ای درباره‌ٔ این خرت‌وپرت‌های روزمره که هیچ ربطی به او نداشت، همه‌ٔ این پیله کردن‌ها درباره‌ٔ پرداختِ اجاره، تهدیدها، شکوه‌ها، و در همان حال ناچار شدن به طفره رفتن، عذرخواهی، دروغ گفتن — نه دیگر، بهتر است جوری مثلِ گربه از پلکان سُر بخوری و در بروی تا کسی نبیندت.

با این همه، این بار ترسِ برخورد با طلبکارش، پس از بیرون آمدن به خیابان، خودِ او را هم به شگفت انداخت.

با لبخندی عجیب اندیشید: «می‌خواهم دست به چه کاری بزنم و در همان حال از چه چیزهای پیش‌پاافتاده‌ای می‌ترسم! هوم… آری… همه‌چیز در دستِ آدمی است و همه‌اش را از دمِ دماغش رد می‌کند، تنها از سرِ بزدلی… این دیگر اصلِ مسلمی است… جالب است، مردم بیشتر از چه می‌ترسند؟ از گامِ تازه، از کلامِ تازه‌ٔ خودشان از همه بیشتر می‌ترسند… اما راستش من زیادی وراجی می‌کنم. برای همین هیچ کاری نمی‌کنم، چون وراجی می‌کنم. یا شاید هم برعکس: وراجی می‌کنم چون هیچ کاری نمی‌کنم. این وراجی را در همین یک ماهِ اخیر یاد گرفتم، آن هم با شبانه‌روزها دراز کشیدن در گوشه‌ای و اندیشیدن به… شاهِ پریان. خب حالا برای چه دارم می‌روم؟ مگر من توانِ این کار را دارم؟ مگر این جدی است؟ اصلاً جدی نیست. همین‌جوری از سرِ خیال‌بافی خودم را سرگرم می‌کنم؛ بازیچه است! آری، شاید هم بازیچه!»

در خیابان گرمای هولناکی بود، به‌علاوه‌ٔ دم‌کردگی، ازدحام، همه‌جا آهک، داربست، آجر، گرد و خاک و آن گندِ ویژه‌ٔ تابستانی که هر پترزبورگی‌ای که توانِ اجاره‌ٔ ییلاق ندارد نیک می‌شناسدش — همه‌ٔ این‌ها یک‌جا اعصابِ از پیش آشفته‌ٔ جوان را ناخوشایند تکان داد. گندِ تحمل‌ناپذیرِ میخانه‌ها، که در این بخشِ شهر شمارشان بی‌اندازه است، و مست‌هایی که با وجودِ روزِ کاری هر دم به چشم می‌خوردند، رنگ‌ولعابِ نفرت‌انگیز و غم‌بارِ تصویر را کامل کردند. برای لحظه‌ای حسِ انزجاری ژرف در خطوطِ ظریفِ چهره‌ٔ مردِ جوان درخشید. اتفاقاً او به‌طرزِ چشمگیری خوش‌سیما بود، با چشمانِ تیره‌ٔ زیبا، موی خرمایی‌تیره، قدی بالاتر از متوسط، باریک و خوش‌اندام. اما به‌زودی انگار در اندیشه‌ای ژرف فرو رفت، یا بهتر بگوییم، انگار در نوعی از خود بی‌خودی، و به راه افتاد، دیگر بی‌آنکه پیرامونش را ببیند، و اصلاً نمی‌خواست ببیندش. تنها گاه‌گاه چیزی زیرِ لب می‌غرید، از همان عادتش به تک‌گویی که همین حالا خودش نزدِ خود به آن اعتراف کرده بود. در همان لحظه خودش هم آگاه بود که گاه فکرهایش درهم می‌شود و که بسیار ناتوان است: دو روز بود که تقریباً هیچ نخورده بود.

Continue reading — free with your email
📖 Open the full book
Fyodor Dostoevsky and 231 more masters · 69.8 million words · no ads

More by Fyodor Dostoevsky

Crime and PunishmentThe Brothers KaramazovThe IdiotNotes from the UndergroundDemons (The Possessed)The GamblerPoor FolkThe House of the DeadWhite Nights and Other StoriesWhite NightsThe Dream of a Ridiculous ManNotes from UndergroundCrime and PunishmentThe IdiotDemonsThe Brothers Karamazov
© 2026 ITIPS — BookLab · public-domain texts, faithfully presented